
از وقتتان برای کار استفاده کنید؛زیرا کار ،بهای موفقیت است
از وقتتان برای تفکر استفاده کنید؛زیرا تفکر ،سرچشمه قدرت است
از وقتتان برای تفریح استفاده کنید؛زیرا تفریح ،راز جوانی جاودانه است
از وقتتان برای مطالعه استفاده کنید؛زیرا مطالعه ،منبع عقل و دانش است
از وقتتان برای دوستی استفاده کنید؛زیرا دوستی ،جاده ی خوشبختی است
از وقتتان برای عشق استفاده کنید؛زیرا عشق،لذت زندگی است
ازوقتتان برای خنده استفاده کنید؛زیرا خنده،موسیقی و آهنگ روح است...
مارتین لوتر،بنیانگذارمذهب پروتستان با دشواری ها ورنج های بسیارروبروبود.
روزی همسر او متوجه شد که شوهرش غرق اندوه و نا امیدی است.او زن با درایتی بود،بنابراین با دیدن یاس شوهرش لباس سیاه پوشید و در برابر او ایستاد. مارتین لوتر پرسید:چرا سیاه پوشیده ای؟
همسرش با آرامی پاسخ داد:نمی دانی که او مرده است؟
مارتین لوتر پرسید:چه کسی مرده است؟
همسرش گفت:خدا!
لوتر با حیرت پرسید:چگونه می توانی چنین حرفی را بر زبان بیاوری؟چطور ممکن است که خدا بمیرد؟
همسرش جواب داد:اگر خدا نمرده است،پس چرا تو اینقدرغمگین و ناامید هستی؟
مارتین لوتر بی درنگ متوجه اشتباه خود شد،از این رو لبخندی بر لبانش نشست و گفت:بله،ناامیدی کار شیطان است!

با خودم فکر می کردم تحقق رویاهایم غیرممکن است.
اما خدا گفت : «هر چیزی ممکن است.»
گم شده بودم ، گیج بودم ، فکر می کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد.
اما خدا گفت :« من هدایتت می کنم.»
خودم را باختم ، فکر می کردم نمی توانم از عهده اش بر آیم.
اما خدا گفت : « تو از عهده هر کاری بر می آیی.»
غمگین بودم ، احساس کردم زیر کوهی از ناامیدی گیر افتادم.
اما خدا گفت : « غمهایت را روی شانه های من بریز.»
فکر کردم نمی توانم ، من آنقدر باهوش نیستم.
اما خدا گفت : « من به تو خرد لازم را می دهم.»
بار گناهانم رنجم می داد ، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم.
اما خدا گفت : « من تو را می بخشم.»
از خودم بدم می آمد ، فکر می کردم هیچ کس مرا دوست ندارد.
اما خدا گفت : « من به تو عشق می ورزم.»
گریه می کردم ، زیرا تنها بودم ،
اما خدا گفت : « من همیشه با تو هستم ».

«گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.»
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم
که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.
آفتابگردان به من گفت « وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد ، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت ، چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد ، اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد.او همه زندگیش راوقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد ، نور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد و بدون خدا انسان.»
او ادامه داد : « روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی ، دیگر «تویی» نمی ماند. من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند.او در آفتاب غرق شده بود.جلو رفتم بوییدمش ، بوی خورشید می داد و آخرین صحبتهایش هنوزدر گوشهایم طنین انداخته بود : « نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد. نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم .....

کلاغ لکه ننگی بودبردامن آسمان ووصله ناجور بر لباس هستی
و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .
با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
کلاغ خودش رادوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام
احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی
می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند .
سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ? یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست .

زنی با لباسهای کهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.
صاحب مغازه ، با بیاعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند .
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم«
صاحب مغازه گفت نسیه نمیدهد .مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه میخواهد خرید این خانم با من «
خواربار فروش گفت:لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟
زن گفت : اینجاست .
«لیستات را بگذارروی ترازوبه اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر « !!
زن با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .
خواربارفروش باورش نمیشد .
مشتری از سر رضایت خندید .
مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفهها برابر شدند .
در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :
«ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده کن «


باز کن پنجره را
دل خود را به گل رازقی و شب بو ها
باز کن پنجره را گرمی دستانت را به نسیم دل این ابر بهاری خوش کن
شاید اندوه دلت پر گیرد
دل تو رفت به آن کعبه ی مقصود
به شقایق ، به گل یاس و سپید
به صمیمانه ترین خنده ی سجاده ی این دشت خدا تقدیم کن ..
قدمت پر شده از عطر گل و دستانت
پر شده از صدف و مروارید
خنده های دل تو پر رنگ اند!
شادی ات پر شده از عطر نماز
شاید این بار صدایت به همان عرش خدایت برسد
اگه در یک بطری تعدادی زنبور و به همان تعداد مگس جا بدهید و آن را کنار پنجره طوری بخوابانید که انتهای بطری به سمت شیشه پنجره باشد،مشاهده خواهید کرد که زنبور ها با سماجت خود آن قدر به دیواره انتهای بطری که رو به نور قرار دارد می کوبند که سرانجام از گرسنگی می میرند.آنها ظاهرا روزنه امید زندان را جایی می دانند که نور بیشتری از سایر نقاط دارد و بر همین اساس رفتار می کنند.
اما مگس ها بدون توجه به نور و روشنایی وحشیانه به اطراف بطری پر و بال می زنند و عاقبت در مدت کوتاهی راه نجات خود را می یابند و از بطری خارج می شوند.
نتیجه:اگر کاری را که همیشه می کردید ادامه دهید به همان چیزهایی دست می یابید که همیشه داشته اید.اگر کار متفاوتی انجام دهید به چیزهای متفاوتی دست می یابید.
وقتی سارا ، دخترک هشت ساله ، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر کمد کوچک چوبی، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 450 تومان سکه های ریز و درشت.
بعد آهسته از خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه ی برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر نجم فوق تخصص مغز و اعصاب بود.
چند روز بعد، عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 450 تومان آن هم فقط سکه های ریز و درشت...


